اندر احوالات آترین جونی . . . ( ماه سیزدهم )
نقلکم، عسلم،امیدم، نفسم، .... آخه چی بگم من به شما که با کوچک ترین حرکتت من و بابایی رو عاشق ترمیکنی و دلمون ضعف میره واسه خنده هات خیلی خیلی شرمنده ام که از این ماه شما عکس زیاد ندارم، و نشد به روایت تصویر برات از شیرین کاریات بگم یه بخشیش بخاطر وروجک بازی های خودته و یه بخش دیگه اش درگیری های کاری من و بابایی ( که از یکسالگی شما رسما" همکار شدیم ) اما کلی تعریفی دارم برات از شیرین کاری ها و دلبری های شما یکی یه دونه تا اواسط 13 ماهگیت دستت رو همچنان یه جایی میگرفتی و راه میرفتی،کم کم وقتی برات کفش های جغجغه ای گرفتم و بیرون تاتی ات دادم خوشت اومد و دیگه حتی توی کالسکه ات نمیشستی. این شد که برات دوچرخه ( البته مخصوص ...


